بابا هی صدام میکنه سارا ساراااااااااااااااااااا جلوی در اتاقم ومن اینجور آخر زد درو محکم بست من اومدم بیرون بابا کسی در زد؟ ترسیدم بابا :تو داری درس میخونی من: بابایی حالا کووو تا 4 خرداد
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
در خانه هیچ کس نه و
13 سال و 4 ماه و 16 روز و 5 ساعت و 20 دقيقه قبلبیرون
یارانِ بیقرار
چتری گشوده ، باز،
بسته گلی و دستۀ عشقی
بر در ،
در انتظار.