چند روز پیش سوار #ماشین شدم میخواستم برم #انزلی خلاصه دیدم یک عدد ننه جلو نشسته همین که حرکت کردیم ننه میخواست #کمربند شو ببنده هر چی دنبال این #قفل-کمربند گشت پیداش نکرد .....قفل کمربند #پشت-صندلی-گیر-کرده-بود اون نمیدید ولی من میدیدم.....میخواستم ببینم آخرش چیکار میکنه بیخال بستن کمربند میشه یا نه.... بعد یهو #کمربندو-از-سمت-خودش-بست-تو-قفل-کمربند-راننده.....من که اول .....گفتم بیخیال راننده که نمیبنده ....خلاصه یهو دیدم #راننده-دستپاچه-شد که کمربند ببنده آخه از این #گشتای-ویژه دیده بود که کنار خیابون وامیستن #جریمه-میکنن .....بنده خدا هر چی خواست کمربندو جا بندازه تو قفل نمیرفت اینقد طولش داد تا رسید به #پلیس......دیگه دید دیر شده کار از کارا گذشته #با-دستش-نگه-داشت-رد-شدیم .....نگاه راننده به ننه : خود ننه: من:
@❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ میگه من واقعا نمیدونم، این دختر همسایه، چرا رسالت خودش رو انجام نمیده؟ خب، یه کاسه آش وردار بیار خونمون، تا یا علی بگیم و عشق آغاز بشه.... اینقد آدم بی مسئولیت ندیده بودم

میسی که یادمیی
13 سال و 4 ماه و 15 روز و 1 ساعت و 44 دقيقه قبل



13 سال و 4 ماه و 15 روز و 1 ساعت و 43 دقيقه قبل