گفتمش بي تو چه بايد کردن؟ عکس رخساره ماهش را داد! گفتمش مونس شبهايم کو؟ تاري از زلف سياهش را داد! وقت رفتن همه را مي بوسيد به من از دور نگاهش را داد! يادگاري به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد!
نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد
ای مسافر ! ای جدا ناشدنی ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببینمت . بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم . آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ... و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید ... بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را . مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش . با من سخنی بگو . مگذار یکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمی تابم ... جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز... آرام تر بگذر ... وداع طوفان می آفریند... اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟! باران هنگام طوفان را که می بینی ! آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ... من چه کنم ؟ تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است ... ای پرنده ! دست خدا به همراهت ... اما نمی دانی ... نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ... از خود تهی شده ام ... نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید ؟؟؟
در یک زندگی , در یک بودن زندگی را به دست مرگ بخشیده ام آه در دلم به سکوت نشسته وفریادم زیر شلاق سایه ها شکسته کویر بی تاب تنم در تمنای دستان تو میسوزد با من بمان حتی به اندازه یک لحظه
پروردگارم اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میاور که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید این شبه آدم های اندک را متوجه شوم. چه دوست تر می دارم بزرگواری گولخوار باشم تا همچون اینان کوچکواری گول زن. دکتر علی شریعتی
سلام هیوا جان ... قربونت .. مرسی .. بد نیستم .. خودت چطوری ؟؟؟
14 سال و 8 ماه و 19 روز و 1 ساعت و 29 دقيقه قبلخوبم ...ممنون..کم پیدایی..
14 سال و 8 ماه و 19 روز و 1 ساعت و 19 دقيقه قبلقابل نیستیم ..
14 سال و 8 ماه و 19 روز و 1 ساعت و 17 دقيقه قبلعزیزی.....
14 سال و 8 ماه و 19 روز و 1 ساعت و 8 دقيقه قبل
14 سال و 8 ماه و 19 روز و 1 ساعت و 5 دقيقه قبل