حالا که گرم نفسهام حالا که خالیه دستام حالا که بی کس و تنهام حالا که گریونه چشمام تو بیا کنار من باش از همه دنیا جدا باش همیشه به یاد من باش نذار از نفس بیافتم همدمه تنهایام باش صدای گریه ی من باش قافیه ی ترانه هام باش
رسیـــدی به سادگـــــــی رو رویاهام یه خــطّ قرمــز کشیدی اگر چه یادت نمیـــــــاد امّا می خوام دعــــات کنم بر نمی گـردی ولی من بازم می خــوام صدات کنم
@بـهـــار اگر خداوند تو را به لبه پرتگاهی رهنمون شد؛مترس و هرگز هراسی به دل راه مده زيرا از دو حال خارج نيست: يا ميگيرد تو را اگر بيفتی؛ يا به تو پرواز را خواهد آموخت
از مرزی گذشته بود
در پی مرز گمشده می گشت
کوهی سنگين نگاهش را بريد
صدا از خود تهی شد
و به دامن کوه آويخت
پناهم بده
تنها مرز آشنا
پناهم بده
و کوه از خوابی سنگين پر يود
(سهراب)