❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او شد با شب و گریه رو به رو عاشق او پایان حکایتم شنیدن دارد من عاشق او بودم و او عاشق او… . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . چند تکه از تو پریشان افتاد ته فنجانی که فالم را می گرفت… می گفت آرام نیستی و فردا هیچ نامه ای نخواهد آمد… . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . شاید چشم های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک های مان شسته شوند تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف تری ببینیم… . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
.
.
شبانه هایم برای تو
عشق هم ...
خاطره ی مُرده ای باشد
برای وقت های کسالت
.
.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من چرک نویس احساسات تو نیستم !
“دوستت دارم” هایت را جای دیگری تمرین کن !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ما همیشه صداهای بلند را میشنویم، پررنگ ها را میبینیم، سخت ها را میخواهیم. غافل ازینکه خوبها آسان میآیند، بی رنگ می مانند و بی صدا می روند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در آغوشم بگیر بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان قلبم به پایت افتاده است نرو لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن تنها تو را می خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم نرو..... نگذار دوباره تنها شوم.... نرو.....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شهر من شهریست آن سوی عشق محبت را در آن جایی نیست مردمانش سخت دل مرده اند عشق به نهایت ذلت رسیده ازچهره های ظاهرا" مظلومشان دیده می شودناپاکی و بی غیرتی دردلشان لانه کرده سخن چینی وبغض که ؛ چشم فلانی چپ یا ناپاک است غافل از این که،خودشان ناپاک ترند دریدگی را به نهایت رسانده اند این چه شهریست که برادراز برادر می گریزد،فرزندازپدروپدرازفرزند این ها چه بی انصافند می گویند؛اینست قانون طبیعت چرا طبیعت محتوم را متهم می کنند؟ طبیعت که به روال خود می رود!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نمی دانم بعد از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم، که از خاک گلویم سوتکی سازد, گلویم سوتکی باشد، به دست کودک گستاخ بازیگوش و او یکریز وپی در پی دم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خستگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دنیا را بد ساخته اند،کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد،کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری، اما کسی که دوستش داری و او هم تو را دوست دارد،به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
برای آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنیم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد .