دوست من زماني كه تو با روز هستي من با شب هستم وحتي آن هنگام نيز از بلنداي آفتاب سخن مي گويم كه بر فراز تپه ها مي رقصد وازسايه هاي ارغواني رنگي كه برسراسر دره دامن مي كشد
تو رفتي و من ماندم و اين زندگي باشد من ميروم تا تو شوي راضي اين بود تقديرم هميشه تنهايي چه شد که سهم من شد تا ابد ويراني حالا که تکيه زدم به شانه هاي بي کسي خدا نکنه يه روز به غربت من برسي
خدایا... الهی دلم را با بازگشت به سوی خودت زنده گردان و گناهانم را بیامرز که جز تو آمرزندهای برای گناهانم نمییابم. خدای من برای شکستگی دلم جز تو شکستهبندی نمیشناسم و با دل شکسته و با زاری در برابرت نشسته ام اگر تو هم از درگاهت برانیم به چه کسی روی آورم و اگر تو هم از نزد خود بازم گردانی به که پناه برم؟ الها ای دریغ از گناهانی که خواری برایم ارمغان آورده و رسوایم کرده است