❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید، اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید. (ولتر )
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
............ دیدگاه .....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شـعـــــر (مادر ) ...........
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شـــعــــر ............. سهراب سپهری .......... ((( دیدگاه )))
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خداوندا.. من از ماندن مي ترسم خداوندا من از رفتن مي ترسم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خداوندا... من از تنهائي و برگ ريزان پائيز من از سردي سرماي زمستان من از تنهائي و دنياي بي تو مي ترسم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گاهی به مردن فکر میکنم و اینکه چه اتفاقی میوفته ... وقتی کوچیک بودم مادر بزرگ افسانه ی جالبی درمورد مردن برام تعریف کرد : مادربزرگ میگفت: وقتی موعدش فرا میرسه ، حضرت عزراییل میاد تا جون آدم رو بگیره ولی آدمیزاد قبول نمیکنه ... از آدمیزاد میپرسن چرا جونت رو نمیدی ؟ میگه زن و بچه ام رو چیکار کنم و چه جوری اونها رو تنها بزارم ... جلوی چشمش صحنه ای به نمایش در میاد که جون زن و بچه اش و تمام بستگان و دوستانش رو میگیرند و انها میمیرند ... میگه مال و اموال و خونه ام رو چه جوری ول کنم و برم ... در عالم خیال ؛ جلوی چشمش خونه و کاشونه اش آتیش میگیره و از بین میره و خلاصه هرچی که داره از بین میره و وقتی این اتفاق میوفته آدمیزاد قبول میکنه که جونش رو تسلیم کنه ... گاهی به یاد حرفهای مادربزرگ میوفتم و لبخند تلخی میزنم ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به دوستم میگم : دوره زمونه ی بدی شده ، تا زنده ای هیشکی قدر تو رو نمی دونه ... آدم باید بمیره تا عزیز بشه ... با لبخند میگه : غصه نخور ، یک روز ما هم عزیز میشیم ...