دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

برایم دعا کن! . . . اجابتش مهم نیست ... نیاز من آرامشی است که بدانم تو به یاد منی … درباره »
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مرد - مجرد
امتیاز: 42779

دنبال‌شدگان

(3959 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(2001 کاربر)

گروه‌ها

(437 گروه)

بازدید

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

از یه معتاد می پرسن فرق تو با یه ورزشکار چیه ؟ میگه اون تکنیکی کار می کنه ، من پیکنیکی

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
milad.jpg ❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

روز میلاد تو......

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
normal_2u94i74.jpg ❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

نوازش....

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

من دیگه برم .. شب میام ....... پیشاپیش عید فطر هم بهتون تبریک میگم ....بای ...

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
hichestan3.jpg ❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

به سراغ من اگر می‌آیید، پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است. پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است که خبر می‌آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک. روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه معراج شقایق رفتند. پشت هیچستان، چتر خواهش باز است: تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا می‌آید. آدم این‌جا تنهاست و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است. به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
1277742390_60786.jpg ❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود. پیرمرد در فکر فرو رفت. سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت: “که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست” پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند. برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت: “زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!” پرستاری به او گفت: “شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر می‌رسید.” پیرمرد جواب داد: “متاسفم. او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی‌شناسد.” پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید در حالی که شما را نمی‌شناسد؟ “پیرمرد با صدای غمگین و آرام گفت: “اما من که او را می شناسم.”

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

من دانشگاه قبول شدم با رتبه بالا و عالی . ولی نمیتونم برم ........

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
4qycs5d.jpg ❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

همه آنچه درباره زندگي آموختم در يك كلمه خلاصه ميشود: مي‌گذرد!

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
87147506706809368293.jpg ❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

.........

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

دلم باتو بود؛ تو ولی سرد شدی ، آنقدر سرد که به ناچار گرمایم را به تو بخشیدم...! و تو به من تهمت سرد شدن زدی! تمام قند های توی دلم را آب کردم برای تو...... تویی که چایت را همیشه تلخ میخوری!!... فقط بگو چگونه رفتن ونبودنت را باور کنم.....؟؟ وقتی اغوش من هنوز.... بوی بودنت را میدهد.....

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

هر چه داریم از خداست .....

این ارسال را بازنشر کرده است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

چند تا دوسم داری؟

این ارسال را بازنشر کرده است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدی........

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

میخواهم بگم........ دیدگاه .....

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم. شكسپير