❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دارم به خواهر زادم دیکته میگم … رسیده آخر خط میگه دایی برم سر خط ؟! پَ نـــ پَ بقیشو رو فرش بنویس !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
قسم بر جامه عشقی که از مهرت بتن دارم ، فراموشت نخواهم کرد تا جان در بدن دارم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دیروز می مردند و فراموش میشدند آرام آرام ، امروز چه زود از یاد رفته ایم بی آنکه بمیریم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه خاطراتم رو انداختم یه گوشه ای و گفتم : فراموش ؛ یه چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زمان استاد فراموشی است ، مبادا شاگر این استاد باشی.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود ، و آخرین سیاه پوش که مرا فراموش می سپارد چه کسی خواهد بود تا قبل از مرگم جانم را فدایش کنم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم، وقتی که دیگر رفت من به انتظارآمدنش نشستم، وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست داشته باشد من او را دوست داشتم، وقتی که او تمام کرد من شروع کردم ، وقتی او تمام شد من آغاز شدم وچه سخت است تنها شدن!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دل نزدتو است اگرچه دوری ز برم* جویای توام اگرنپرسی خبرم* خالی نشودخیالت ازچشم ترم* درقلب منی اگرچه جایی دگرم*
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگی را دوست دارم به شرط آن که: (ز)آن زندان نباشد (ن)آن ندامت نباشد (د)آن در ماندگی نباشد (گ)آن گورستان نباشد (ی)آن یاس نباشد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
«میگویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را دوست دارم. یوسف گفت: ای جوانمرد ! دوستی تو به چه کار من آید؟ از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی! پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی، او بیناییاش را از دست داد و من به چاه افتادم. زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد و من مدتها زندانی شدم. اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش، تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی ».
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دوستی مدتش مهم نیست ، دوامش مهمه .... دوری و نزدیکیش مهم نیست ، یادش مهمه
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
-آنچه را محکوم می کنی از دست می دهی و هر چه را باور کنی به دست می آوری -هر وقت در سخت ترین شرایط زندگی گیر کردی فقط بگو:خدایا باید چه درسی از این وقایع بگیرم -هر چه بیشتر تلاش کنی شانس بشتری برای موفقیت داری -لطف خدابیشتر از جرم ماست