❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اين روزهـآ حِسے دارَم آمیختہ با دلتَنگے کَم مے آورم بازوانے مے خواهَم که تَنگـ در بَرم گیرنــــد اَما نَه هر بازوانے فقط حـصار آغوش تـــ ـ ـ ♥ـ ــو . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همهـــ ی خودمــــ را مالِ تـــــو کرده امـــــ چقدر دنیایِ تو بزرگـــــ استـــ هنــــوز از تنهـــــایی سخن میگویـــــی من چقـــــــدر کمـــــ هستمــــ
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم، ولي خدايي كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست. اگر هر دعايي را هم اجابت كند، همينطور. همانجا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخي به آن داده نميشود و زشتي سوداگري را به اين مبادله راهي نيست. اين را هم دريافتم كه آموختن دعا، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايي شروع ميشود كه ديگر هيچ انتظاري براي گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرين «نيايش» است و «نيايش» تمرين «سكوت».
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم، ولي خدايي كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست. اگر هر دعايي را هم اجابت كند، همينطور. همانجا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخي به آن داده نميشود و زشتي سوداگري را به اين مبادله راهي نيست. اين را هم دريافتم كه آموختن دعا، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايي شروع ميشود كه ديگر هيچ انتظاري براي گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرين «نيايش» است و «نيايش» تمرين «سكوت».
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت : آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
قرار نیست که همیشه من خوش باشم …
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در پشت چارچرخه فرسوده ای، كسی خطی نوشته بود: "من گشته ام نبود ! تو دیگر نگرد نیست!"...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی! یکی دیروز و یکی فردا . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
امشب باز شب توست : امشب باز شب از تو گفتن است و شبی است غرق سکوت و من دراین سکوت ... تو را می بینم تو را می شنوم و تو را می خوانم ! و من این سکوت را می پرستم سکوتی که پر از صدای توست ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
رفت؟! به سلامت.من خدا نیستم بگویم: صدبار اگر توبه شکستی بازآی. آنکه رفت،به حرمت آنچه با خود برد حق بازگشت ندارد.رفتنش مردانه نبود. لااقل مرد باشد برنگردد. خط زدن بر من،پایان من نیست. آغاز بی لیاقتی اوست ..!