❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
با مداد رنگی هایم یاد خوب آمدنت را نقاشی كرده ام و جاده سفید رفتنت را خط خطی .... روز تولدم را سیاه و روز مرگم را... واژه هایی كه نقش می بندند روی كاغذ برایم بی رنگند! و نفس هایی كه حبس می شوند درون حنجره ام بی حرف آه ... " دوســـــــــــــــــــــت دارم بمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــرم " تا دیگر پذیرای غم و اندوه نباشم شوره زار قلبم محتاج باران است خدایــــــــــــــــــــــــــابگو باران ببارد ... و باز هق هق گریه این آهنگ بی كلام و تكراری اجازه سخن نمی دهد ساكت و خاموش پی چیزی می گردم كه سالهـــــــــاست زیر خروارها برگرز سفید پنهان شده بود ... تا حال از خود پرسیده ای ؟ سرنوشتم را تا كدامین معبد بی نام خواهی برد ؟! گناهم چیست ؟ كه اینگونه در این زندان اســـیرم بـــــــــــــــــار غـــــــــــــم سنگین و طاقت فرساست یاریم كن یاریم كن ....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . به روزها دل مبند ، روزها به فصل که میرسند رنگ عوض میکنند با شب بمان ، شب گرچه تاریک است ، لیکن همیشه یک رنگ است . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . ماه من ، نماز آیات می خوانم ، وقتی گرفته ای ! . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
… من که نقاشی ام تعریفی ندارد .......... لااقل خودت راهت را بکش و بـــــرو !! . .