خاطرات ؛ همان است كه بود و در ياد مانده است.
چون ديگر نيست و پشت تپه هاي زندگي ؛ گم شده است.
اما ...كوچه هاي قديمي ؛ هنوز هستند و مي توان از ميان آنها عبور كرد ...و همه چيز را ديد.
رد پاي گذشته را؛ مي توان در دالان هاي تنگ و درازي يافت كه ؛گذشته هايمان را به ما باز مي گرداند و ما
فقط تا مدتي كوتاه مي توانيم آنها را داشته باشيم!
بايد زود برخيزيم ...چون آنها ؛به گذشته تعلق دارند و ما هنوز ...آوارهء امروز و ؛ فردائيم!
ما ؛شيفته آن چه نداريم؛ هستيم!
هميشه مجنون آن چه داشتيم...مي مانيم ودل نداريم تا از ياد ها و گذشته هايمان...برداريم.
به صداي هر چيزي ؛ مي جهيم.
به نواي هر نايي؛سحر مي شويم و با شور هر بويي؛اسير روح مواج زمان مي گرديم و به دور دورها ...غلت
مي زنيم ..................آن قدر كه ؛ گاه ...يادمان مي رود نفسي درونمان است !
ومن اینجا را ترک خواهم کرد
به زودی ...در, این سرای را ...قفل خواهم زد
تا دگر بار جای دیگر
کلبه ای باز کنم ...از برای دل, تنهایی خویش
خانه ای با فانوس
فانوسی از جنس حریر!
جنس دل
فانوسی از عطر آه
و..آن را بر میخ,در,این ...کلبه خویش
در ته,آن ...جنگل سبز
می آویزم...تا دوستان ...یک به یک
سر بزنند ...کلبه تنهایی من !
حتی فصل ها هم اسیر سوءتفاهم هستند!
بهار که به تابستان می رسد...برگ ها دیگر لطافت شبنمانه شان را ندارند!
تابستان که به "در" پائیز می رسد...
برگ ها خود را "می گیرند"!
و پائیزکه می رسد...برگ ها "خشک" می شوند !
و زمستان که با مشت مشت برف می رسد
برگ ها ..می افتند روی گل و لای زمین کثیف و زیر پای هر رهگذر زمان...له می شوند!
مثل ما آدمها که دنیا که میرسیم...لطافت مان زیباست
کمی که قد می کشیم...زمخت تریم
بیشتر که میرویم بالا....می خشکیم...
و...یه ذره بعد اون
روی زمین ...خم میشویم
و هر رهگذر زمان
ازبرمان میگذرد و ما می مانیم و ما !