دردل من چیزی ست ...
مثل یک بیشه ی نور...
مثل خواب دم صبح وچنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت ...
بروم تاسرکوه دورها آوایی ست ...
که مرامی خواند!
در شهر خدا ، پلک پنجره ها بسته نیست ، سنگینی قفل ، درها را خسته نمی کند . دقیقه ها نبض متعادل دارند ، روح رستن و زندگی جاری است ... هوای جهان آلوده است . کمی در شهر خدا قدم بزنیم.