❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به دریا شکوه بردم از شب دشت، وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت، به هر موجی که می گفتم غم خویش؛ سری میزد به سنگ و باز می گشت .!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . نه حرفی برای گفتن … نه امیدی برای ماندن … نه پایی برای رفتن … نه تمایلی برای دوباره ساختن … تو از اول هم هیچ نداشتی ! . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
این روزها ... احساسِ آفتابگردان تنهایی را دارم که آفتابش پشت ابرهاست ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خداوندا مرا را ببخش ... خداوندا مرا را ببخش که مسلمان نبودم و خودم را مسلمان معرفی کردم خداوندا مرا ببخش که با عملکردم نه تنها بی دینی را به تو رهنمون نشدم بله چنان بد عمل کردم که چندین ضعیف الایمان را نیز از اسلام و ایمان به تو فراری دادم خداوندا مرا ببخش که خود را خرج اسلام نکردم خداوندا ما را ببخش ... ما اسلام را خرج خود کردیم خداوندا مرا ببخش که آخرت و رضایت تو را به دنیا و تعلقاتش فروختم ... به دنیایی که هزار داماد اختیار کرده و تمامشان را کشته ... خداوندا مرا ببخش ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
جلوی آینه یک لحظه به خودش خیره شد ... ذهن آدمیزاد توانایی عجیبی داره گاهی یک فیلم چند صد ساعته رو توی کسری از ثانیه مرور میکنه نمیدونم به چی داشت فکر میکرد و کجا سیرو سیاحت میکرد. بازیگوشیم گل کرد و رو کردم به گیله مرد و گفتم : اینجوری نگاش نکن ، یه روزی آدم بود ... متغیر شد و اشک تو چشاش حلقه زد ... گفتم : گیله مرد بیخیال ! شوخی هم سرت نمیشه ؟!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چه تقابل عجیبی ست ... به دنیا می آییم ولی به آخرت می رویم ؛ آری برای رسیدن به آخرت باید از دنیا گذشت ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مولای من ! جانم به فدایتان که تشنه لب به شهادت رسیدی ولی مشتاقان نور را سیراب عشق نمودی ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هوا چقدر خوب و دو نفره ست ... من هستم و خدا ... و در جاده ی زندگی ، صورتم مهمان نسیمی که معطر شده از امید ... به خودم میگم : هیچ چیز ارزش این رو نداره که دستم رو از دستان مهربون خدا بکشم بیرون و بگذارم تو دست غیر خدا ... راستی اونکه دستان مهربان خدا رو به غیر او فروخت غیر از افسوس چه چیزی رو بدست آورد ؟