❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دیشب با خدا حرف میزدم..... ازش پرسیدم:خدایا, واسه تو60 سال چقدر میگذره؟؟؟ خدا گفت:یک لحظه.... شایدم کمتر.... گفتم:خدایا, صد میلیارد تومن چقدر واسه تو ارزش داره؟؟؟؟ گفت:یک ریال....! شایدم کمتر.... گفتم خدایا....به من یک ریال بده.... ! خدا گفت: پس یک لحظه صبر کن........................!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
با قلم میگویم ای همزاد... ای همراه... ای هم سرنوشت... هر دومان حیران بازیهای دورانهای زشت........................... نامه هایم را نوشتی .........دست خوش......................... اشک هایم را کجا خواهی نوشت.........................؟؟؟؟؟؟؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بگذارید و بگذرید.... ببینید و دل نبندید... چشم بیندازید و دل نبازید.... که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.........
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نیکی خود را فراموش کن... نیکی دیگران را فراموش نکن... بدی خود را فراموش نکن..... بدی دیگران را فراموش کن...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سخنی از ویکتورهوگو.... مسئولیت سنگینی بر دوش زنان جامعه است...... بر زیباییشان...نازک طبعیشان..... احساس مادرانه شان.....! و مردان اجتماع از این وضع شرم نمیکنند..................!!!!!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو مینگرد.... به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد............... و دستی را بپذیر که به جای مشت شدن.......باز است..........
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگی فرصت بس کوتاهیست........ تا بدانیم که مرگ.... اخرین نقطه پرواز پرستوها نیست..... مرگ هم حادثه است...... مثل افتادن برگ.............. که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک.... نفس سبز بهاری جاریست........ من به اندازه زیبایی چشمان تو غمگین ماندم... و به اندازه هر برق نگاهت به نگاهی نگران...... تو به اندازه تنهایی من خوشبختی..... و به اندازه تنهایی من شاد بمان.......... و به اندازه تنهایی من....و به اندازه تنهایی من.......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من که تسبیح نبودم... تو مرا چرخاندی... مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی........! مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت بارها دور زدی....ذهن مرا گرداندی..... ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی از همین نغمه تاریک مرا ترساندی...! بر لبت نام خدا بود... خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی..!!؟!!! دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی... قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی! جمع کن رشته ایمان دلم پاره شدست من که تسبیح نبودم..... تو چرا چرخاندی.......؟!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ای صمیمی... ای دوست.... گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می ایی... دیدنت حتی از دور اب بر اتش دل میپاشد... انقدر تشنه دیدار توام که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم...... دل من لک زده است گرمی دست تو را محتاجم... و دل من به نگاهی از دور طفلکی میسازد.... ای قدیمی... ای خوب... تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم... من صمیمانه به یادت هستم... دایم از خنده لبانت لبریز..... دامنت پر گل باد............................................