❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
... گاه می اندیشم، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی، روی تو را کاشکی می دیدم . شانه بالا زدنت را، - بی قید - و تکان دادن دستت که، - مهم نیست زیاد - و تکان دادن سر را که، - عجیب ! عاقبت مرد ؟ - افسوس ! - کاشکی می دیدم !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زخم می خوردم و می تازیدم
به ناگاه از پا در امدم
نه به زخمه های تیغه ی تقدیر
که به تیر ناگزیر خیانت
در امید وفایش با چشما نی خونین
جان کندم و شکست خوردم!
چه کنم که تقدیرم این شد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
التماس مال دیروز بود... مال وقتی که بچه بودیم .... امروز... ... ... می خواهی بروی؟ خوب برو......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هر چند وقت یک بار خوب است آدم به مردم خوش اقبال جهان درس بدهد، حتی اگر برای این باشد که غرورشان را لحظه ای مبدل به شرم کند؛ چرا که خوشبختی هایی متعالی تراز خوشبختی آنها وجود دارد؛ خوشبختیهایی عظیم تر و عزیزتر.