شاید آن درگران در دستان من عطر تن تو باشد. با تو می گویم از عشق با تو می گویم از مهربانی صادقم با تو.آرزوی دیرین من با صدایی رسا فریاد می کشم: دوستت می دارم تا بی نهایت.
شبهای تنهایی را چه کنم ؟ بی تو در اندوه تو نکند نگاه افسونش را ز من بگیرد نکند تمام دنیا را ز من بگیرد چه کنم ؟ تو بگو بگو که به یاد منی و جز من ات نیست بگو با نگاهت با آنکه تمامی من است دوستت دارم تا همیشه
از مرزی گذشته بود
در پی مرز گمشده می گشت
کوهی سنگين نگاهش را بريد
صدا از خود تهی شد
و به دامن کوه آويخت
پناهم بده
تنها مرز آشنا
پناهم بده
و کوه از خوابی سنگين پر يود
(سهراب)
@بانو جاسمین حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد
@| ملکه مهر | رفت آنکه در جهان هنر جز خدا نبود رفت آنکه یک نفس ز خدایی جدا نبود افسرد نای و ساز شکست و ترانه مرد ظلمی چنین بزرگ ، خدایا، روا نبود ای بر کشیده سوی دیار فرشتگان چشم تو جز به عالم لاهوت وا نبود بال و پری بزن به فضای جهان روح در این قفس،برای تو،یک ذره جا نبود پرواز کن که عالم جان زیر بال تست جای تو در تباهی این تنگنا نبود مرهم گذار خاطر ما، در عزای تو ، جز یاد نغمه های تو اشک ما نبود