❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در هر 3 ثانیه یکی تو دنیا می میره ... 1،2،3 الان یکی مرد!!! یادت باشه یکی از این سه ثانیه ها سهم ماست !!! پس قبل از اینکه به 3 برسیم قدر نعمت زندگی رو بدونیم و برای زندگی ابدی توشه بیندوزیم ... یک ... دو ... سه ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خداوندا.. من از ماندن مي ترسم خداوندا من از رفتن مي ترسم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خداوندا... من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خداوندا.. من از دوستان بي مقدار من از همرهان بي احساس من از نارفيقيهاي اين دنيا مي ترسم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خداوندا... من از تنهائي و برگ ريزان پائيز من از سردي سرماي زمستان من از تنهائي و دنياي بي تو مي ترسم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مادربزرگها همه چیز رو می دونند هر چی باشه اونها معلم و مادر مادرت هستند ... ================================== مادربزرگ افسانه ی قشنگی در مورد تولد بچه و گریه ی اون میگفت ... میگفت موقعی که زمان بدنیا اومدن بچه میشه و درد مادر شروع میشه ؛ هیچ بچه ای راضی به بدنیا اومدن و تولد نیست ... به ناچار ، مشتی طلا و جواهر تو دستهاش میریزند و طمع باعث میشه تا قبول کنه و بدنیا بیاد . پس از بدنیا اومدن وقتی مشتش رو باز میکنه و اونو خالی میبینه گریه و زاری رو شروع میکنه مشتم رو باز میکنم و هنوز اونو خالی میبینم ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گاهی به مردن فکر میکنم و اینکه چه اتفاقی میوفته ... وقتی کوچیک بودم مادر بزرگ افسانه ی جالبی درمورد مردن برام تعریف کرد : مادربزرگ میگفت: وقتی موعدش فرا میرسه ، حضرت عزراییل میاد تا جون آدم رو بگیره ولی آدمیزاد قبول نمیکنه ... از آدمیزاد میپرسن چرا جونت رو نمیدی ؟ میگه زن و بچه ام رو چیکار کنم و چه جوری اونها رو تنها بزارم ... جلوی چشمش صحنه ای به نمایش در میاد که جون زن و بچه اش و تمام بستگان و دوستانش رو میگیرند و انها میمیرند ... میگه مال و اموال و خونه ام رو چه جوری ول کنم و برم ... در عالم خیال ؛ جلوی چشمش خونه و کاشونه اش آتیش میگیره و از بین میره و خلاصه هرچی که داره از بین میره و وقتی این اتفاق میوفته آدمیزاد قبول میکنه که جونش رو تسلیم کنه ... گاهی به یاد حرفهای مادربزرگ میوفتم و لبخند تلخی میزنم ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر پیاده هم شدی سفر کن ، در ماندن می پوسی ...