❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به اندازه مجموع عمرهای سپری شده احساس پیری می کنم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مرگ را با عمر گذشته و زندگی را با عمر نگذشته در آغوش می فشارم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هیچ چیز در این دنیا، آنقدر مقدس نیست که نتوان آن را نقد کرد.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
باران در پیشگاه بهاران به خاک میافتد. /// ناودانها در مرگ باران سکوت میکنند. /// ای کاش اردیبهشت از زیر باران یک ریز نگاه میگذشت!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سپیده، شب رنگ باخته است./// ستاره، حیران ظلمات است. /// ماه،نگران زمین است. /// ستاره، محو تماشای طلوع میشود.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شب صورت ماهش را از چادر سیاه بیرون می گذارد.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گلوبولهای سفید خونم جسد میکروب را اشکریزان تا گورستان به دوش کشیدند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
حاصل جمع ضربان قلب سکوت است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ضربان قلب در فاصله بین مرگ و زندگی شلیک می شود.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ای کاش باران می دانست که پرنده تن پوش اضافه برای عوض کردن ندارد.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
موجودی که با خودش قهر است با سایرین هم سر آشتی ندارد.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فریاد خورشید در دل شب به نجوای ستارگان مبدل می شود .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عمر جاودانه کفاف رسیدن به مقصد آخرت را نمی دهد.