❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چندی است زیاد حرف می زنم اما حرف هایم را نمی زنم . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نامت را بر باد نوشته بودم // تا فراموشم شود // اما ندانستم // گردبادی از // نامت . . . // یادت . . . // مرا به کام خود کشیده است
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شاید دیگر نباشم // چه بودنی ؟؟ // وقتی شب کنار خودت میخوابی // صبح من تنهام ....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سر بگذار بر دردِ بازوانِ من // دستِ نگاهم را بگیر // مرا دچارِ حادثهای کن که با عشق نسبت دارد // من . . . عجیب از روزگار رنجیده ام ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من بی تـــو ، شعر خواهم نوشت . . . تـــو بی من چه خواهی کرد ؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
افکارم را در لابلای کاغذها گم کردم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
درخت باردار با خوردن سنگ ، فارغ شد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خساست را از چشمش یاد گرفته بود که هر چقدر به آن نور می تاباند ، تنگ تر می شد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همیشه می گفت: آدم عاشق باید حرف دل را گوش کند نه عقل را ولی حرف ازدواج که پیش آمد گفت: همیشه از روی عقل کار کن نه دلت.