❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یادته زیر گنبدکبود دوتارفیق بودیم وکلی حسود؟ تقصیر اون حسودا بود که حالا ماشدیم یکی ‘بود’یکی’نبود’
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هیچ گاه به خاطر هیچکس دست از ارزشهایت نکش ، چون زمانى که آن فرد از تو دست بکشد ، تو مى مانى و یک من بى ارزش ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
امام صادق عليه السلام مي فرمايند : کسي که به منظور عيب جويي و ريختن آبروي مومن و اين که او را از نظر مردم بيندازد سخني را نقل کند ، خداوند او را از ولايتش بيرون کرده ، به سوي ولايت شيطان مي فرستد ولي شيطان هم او را نمي پذيرد .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند. قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند. لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند. لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند. عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند. مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند. حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند، تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است: اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
يادم مياد بچه که بودم بعضي وقت ها يواشکي بابامو نگاه مي کرديم که ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال هاي ريزي بود که روي فرش ريخته شده بود من حسابي به اين کارش مي خنديدم چون مي گفتم ما که هم جارو داريم هم جارو برقي. چند روز پيش که حسابي داشتم با خودم فکر ميکردم که چه جوري مشکلاتم رو حل کنم يهو به خودم اومد ديدم که يک عالمه آشغال از روي فرش جلوي خودم جمع کردم..!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دو دوست... دو دوستي که نه تنها دوستيشان نا گسستني و مايه نشاط و آرامش خودشان بود بلکه شادي را به جهاني هديه دادند... کاش دوستي را از آنها ياد بگيريم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
معلم عصبي دفتر رو روي ميز کوبيد و داد زد: سارا ... دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پايين انداخت و خودش را تا جلوي ميز معلم کشيد و با صداي لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم که از عصبانيت شقيقه هاش مي زد، تو چشماي سياه و مظلوم دخترک خيره شد و فریاد زد:چند بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت رو سياه و پاره نکن ؟ هـا؟! فردا مادرت رو مياري مدرسه... مي خوام در مورد بچه بي انضباطش باهاش صحبت کنم! دخترک چونه ي لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مريضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق مي دن... اونوقت مي شه مامانم رو بستري کنيم که ديگه از گلوش خون نياد... اونوقت مي شه براي خواهرم شير خشک بخريم که شب تا صبح گريه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولي موند براي من هم يه دفتر بخره که من دفترهاي داداشم رو پاک نکنم و توش بنويسم... اونوقت قول ميدم مشقامو ... معلم صندليش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشين سارا ... و کاسه اشک چشمش روي گونه خالي شد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر در سر يک ملت بذر دانش و اخلاق بکاريد و آنها را آبياري کنيد حاصلخيز کنيد روشن کنيد و تربيت کنيد خواهيد ديد که ديگر نياز به بريدن و به دار آويختن اين سرهاي نازنين نيست ! "ويکتور هوگو"
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بعضي وقتا مجبوري تو فضاي بغضت بخندي . . . دلت بگيره ولي دلگيري نکني . . . شاکي بشي ولي شکايت نکني . . . گريه کني اما نذاري اشکات پيدا شن . . . خيلي چيزارو ببيني ولي نديدش بگيري . . . خيلي حرفارو بشنوي ولي نشنيده بگيري ! خيلي ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کني . . .