❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
و بالاخره خواهي فهميد که : هميشه يک ذره حقيقت پشت هر"فقط يه شوخي بود" هست. يک کم کنجکاوي پشت "همين طوري پرسيدم" هست. قدري احساسات پشت "به من چه اصلا" هست. مقداري خرد پشت "چه ميدونم" هست. و اندکي درد پشت "اشکالي نداره" هست.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به يکجايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛ مهم نيست که چه اندازه مي بخشيم بلکه مهم اينه که در بخشايش ما چه مقدار عشق وجود داره.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به يکجايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛ بزرگترين مصيبت براي يک انسان اينه که نه سواد کافي براي حرف زدن داشتهباشه نه شعور لازم براي خاموش ماندن.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به يکجايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛ رنج را نبايد امتداد داد بايد مثل يک چاقو که چيزها را ميبره و از ميانشون ميگذره از بعضي آدمها بگذري و براي هميشه قائله رنج آور را تمام کني.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد…..روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود،از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواندراحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند. بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است،
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتـــــی به عقب بر میگردی ؛ متوجه میشی که جــــــای بعضیا ، الان که تو زندگیت خالــــــی نیست هیـــــچ … اون موقعشم زیـــــــــــادی بوده … !!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
قرار نیست که همیشه من خوش باشم …
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به يکجايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي؛ اوني که زود ميرنجه زود ميره، زود هم برميگرده. ولي اوني که دير ميرنجه دير ميره، اما ديگه برنميگرده ...