هرگز باور نمیکنم که سالهای سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد. یک کاری خواهد شد. زیستن مشکل است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام مینهند و دیر میگذرند که احساس میکنم خفه میشوم. هیچ نمیدانم چرا؟
اما میدانم کس دیگری در درون من پا گذاشته است و اوست مرا چنان بی طاقت کرده است. احساس
میکنم دیگر نمیتوانم در خود بگنجم و در خود بیارامم و از بودن خویش بزرگتر شده ام
و این جامه بر من تنگی میکند. این کفش تنگ و بی تا بی قرار!
اما چه رنجی است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زیباییها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است


13 سال و 4 ماه و 23 روز و 4 ساعت و 35 دقيقه قبلممنونم از خطاب زیبات عزیزم




13 سال و 4 ماه و 23 روز و 4 ساعت و 33 دقيقه قبل


13 سال و 4 ماه و 23 روز و 4 ساعت و 32 دقيقه قبل