هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم . از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن . و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم . هنر نبودن دیگری
تورا دختر خانوم مینامند مضمونی که جذابیتش نفسگیر است… دنیای دخترانه تو نه با شمع و عروسک معنا پیدا میکند و نه با اشک و افسون. اما تمام اینها را هم در برمیگیرد… تو نه ضعیفی و نه ناتوان، چرا که خداوند تو را بدون خشونت و زورِ بازو میپسندد. اشک ریختن قدرت تو نیست، قدرت روح توست .
@❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ یه خدا قوت اساسی باید به تو گفت داداش این همه آواتار ُ عکس ُ پست ُ خداییش این همه مطلب رو از کجا میاری هی زارتازارت پست می کنی حتما تا الان دکترای دنبالر رو گرفتی ؟
مــادر یعنـی آرامـش
13 سال و 5 ماه و 7 روز و 13 ساعت و 40 دقيقه قبلپــدر یعنـی آسایـش
خــدا هرگـز این دو تا رو از ما نگیـره !!!