دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

گفتند از او چیزی نمانده است جز راهی ناتمام....

جزئیات گروه

شناسه 420
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 80 پست
عضو 82 کاربر
طرفدار 1 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 459
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 651
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 396

کاربران گروه

(80 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)
راه
شناسه‌: 420 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
aynor
496532_tf095itP.jpg aynor
در راه

خـــوشــا آنـــانـــ کــ ه دائــم در نمـــآز َنـــــــد . .

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
aynor
aynor
در راه

اسمش "عبد المطلب اکبری"بود. کرولال بود.کنار قبرپسر عموی شهیدش نشست. بازبون کرولالی با ما حرف زد!محلش نذاشتیم... کنار قبر یه چارچوب کشید!اسمشوروش نوشت. خندیدیم! سرشو انداخت پایین... ده روز بعد شهید شد. همونجا که گفت خاکش کردند. تو وصیتش گفت: یک عمر هر چه گفتم به من خندیدند.مرامسخره کردند... "آقاجان"گفت شهید می شوی.

این ارسال را بازنشر کرده است.
aynor
aynor
در راه

ترکه میره جنگ میشه فرمانده .. داداشش شهید میشه. با بیسیم بهش میگن لااقل جنازه داداشت ُ برگردون عقب ، میگه اینا همشون داداشای من هستن ، کدومشونو بیارم ؟ آره !!! اینبار جوک نبود....... "" به یاد شهيدان حمید و مهدی باکری """

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
aynor
05.JPG aynor
در راه

توي ِ وبلاگش نوشته بود اين عكس ِ روز نيمه شعبان ِ ..قرار بود شبش برند عمليات....... (( حنا بندون ِ اونا هم صفائي داشته ))

aynor
260zj2a.jpg aynor
در راه

اي تو پُر از وسوسه ي ِ عشق ......

aynor
1_2_563.jpg aynor
در راه

در گمنامی هم مشترکیم ای شهید... تو پلاکت را گم کرده ای ..من هویتم را...

این ارسال را بازنشر کرده است.
aynor
images.jpg aynor
در راه

وقتی از سر قبرت بلند می شوم، همین که فاتحه تمام می شود، طبق عادت می گویم :خدایش بیامرزد! بعد خودم از جهلم خنده ام می گیرد . تو آمرزیده ای من فاتحه را برای خودم می خوانم... شهید گمنام سلام..........

aynor
aynor
در راه

مثل اینکه اولین بارش بود پا به منطقه عملیاتی می گذاشت . از آن آدم هایی بود که فکر می کرد مامور شده است که انسان های فریب خورده را به خصوص عراقی های فریب خورده را به راه راست هدایت کرده ، کلید بهشت را دستشان بدهد . شده بود مسئول تبلیغات گردان . دیگر از دستش ذله شده بودیم . وقت و بی وقت بلند گوهای خط اول را به کار می انداخت و صدای نوحه و مارش عملیات تو آسمان پخش می شد و عراقی ها مگسی می شدند و هر چی مهمات داشتند سر مایِ بدبخت خالی می کردند . از رو هم نمی رفت . تا اینکه انگار طرف مقابل ، یعنی عراقی ها هم دست به مقابله زدند و آنها هم بلندگو آوردند و نمایش تکمیل شد . مسئول تبلیغات برای اینکه روی آنها را کم کند ، نوار «کربلا کربلا ما داریم می آییم» را گذاشت . لحظه ای بعد صدای نره خری از بلند گوی های عراقی ها پخش شد که :«آمدی ، آمدی خوش آمدی جانم به قربان شما . قدمت روی چشام . صفا آوردی تو برام !» تمام بچه ها از خنده ریسه رفتند . مسئول تبلیغات رویش را کم کرد و کاسه و کوزه اش را جمع کرد و رفت ! خاطرات داوود امیریان ، از رزمندگان دفاع مقدس

این ارسال را بازنشر کرده است.
aynor
aynor
در راه

شب جمعه بود.بچه هاجمع شده بودن تو سنگر برا دعا کمیل.. چراغارو خاموش کردن ..مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود،هر کسی زیر لب زمزمه ای میکردو اشک میریخت،یه دفعه اومد گفت: اخوی بفرما...عطر بزن...ثواب داره! گفتم آخه الان وقتشه؟! گفت بزن اخوی... بوی بد میدی... امام زمان نمیاد تو مجلسمونا! بزن به صورتت کلی هم ثواب داره! بعد دعا که چراغا رو روشن کردندصورت همه سیاه بود!آخه تو عطر جوهر ریخته بود! بچه ها همه زدن زیر خنده و یه جشن پتوی حسابی براش گرفتن

aynor
008.jpg aynor
در راه

شـما حماسه سرودید و ما به نام شما فقط تــرانه ســرودیم، نـان درآوردیـــــم... بـــرای ایــن‌کــه بگوییــم با شما بودیـم چقـــدر از خـــودمان داستـان درآوردیـم.... آبــــــهای جــهان تا از آسیـــاب افتـاد قلم به دست شدیم و زبان درآوردیم ...

aynor
275072-451309.jpg aynor
در راه

شهـــــدا..........شمـــع ِ محفـل ِ بشـریتــ انــــــــــــــد......................

aynor
275072-451309.jpg aynor
در راه

aynor
shahid01.JPG aynor
در راه

توئـــی کـه یـــادمــان رفـت .....رفتنــت را...............

aynor
aynor
در راه

شما طلبــــه بودیــد عشق را....... ما هــم بحثمان دوست داشتـــن یک طلبه شده.....چقدر معیارهایمان فرق میکند

این ارسال را بازنشر کرده است.
aynor
aynor
در راه

وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن. یکی از مأموران پرسید: - پسر جان اسمت چیه؟ - عباس. - اهل کجا هستی؟ - بندرعباس. - اسم پدرت چیه؟ - به او می گویند حاج عباس! گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید: - کجا اسیر شدی؟ - دشت عباس! افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت: - دروغ میگی! و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت: - نه به حضرت عباس!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.