❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هنر آن است که عکس تو بیفتد در ماه. ماه در آب که همواره فروریختنی است
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مرا به خلصه میبرد حضور ناگهانی ات..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گاهی آنقدر دلم از زندگی سیر می شود که می خواهم تا سقف آسمان پرواز کنم رویش دراز بکشم آرام و آسوده مثل ماهی حوضمان که چند روزی روی آب است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد!" آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟ سریع وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود. امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزههای فیزیک و شیمی نوبل و ... میشناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد. یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چه کسی میداند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟ چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟ پیله ات را بگشا....تو به اندازه ی یک دنیایی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
يک پسر انگلیسي به یک پسر ايراني ميگه:چرا خانمهای ایرانی با مردا دست نميدن يعنى اين قدر مرداتون شهوت پرستند؟ پسر ایرانی میپرسه: چراهرمردي نميتونه دست ملكه ی انگلیس رو لمس كنه؟ پسر عصباني ميشه ميگه ملكه فرد عادي نيست فقط با افراد خاص دست ميده پسر ايراني ميگه: خانوماي ایرانی هم ملكه اند... به افتخار پسر های آقا و دختر های ملکه ایرونی ..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نرسد دست تمنا چون به دامان شما ....... می توان چشم دلی دوخت به ایوان شما ........... از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست ........نیمه جانی است درین فاصله قربان شما
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل ازهمان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند ازهمان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود بعد دنیایی پر از آدم شد و این اسباب گشت و گشت قرنها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت برنگشت
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلم مي خواست دست عشق –چون روز نخستين- مستي ام را زيرو رو مي كرد! دلم مي خواست سقف معبد هستي فرو مي ريخت پليدي ها و زشتي ها ، به زير خاك مي ماندند بهاري جاودان آغوش وا مي كرد جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا مي كرد! بهشت عشق مي خنديد به روي آسمان آبي آرام پرستوهاي مهر و دوستي پرواز مي كردند. به روي بام ها ناقوس آزادي صدا مي كرد...