❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلا ياران سه قسم اند گر بداني زباني اند و ناني انـد و جـاني به نـاني نان بده از در برانـش تو نيـکي کن يه ياران زبـاني وليـکن يـار جـاني را نگهدار به پـايش جـان بده تا مي تواني
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بارون نميشم که نگي با چه منتي خودشو به شيشه مي کوبه تا نيم نگاهي بيندازم ابر ميشم که از نگراني يه روز باروني هر لحظه پنجره رو بگشايي و من رو تو آسمون نگاه کني
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چرا اینگونه خاموشی،برایت ناله هادارم
مرا اینگونه باورکن
خیال باورم سرد است
فقط باناله ی گرمت دوباره گرم خواهدشد
عزیزنازنین من زبانی آتشین برگیر
واین شولای درویشی را
همیشه از تنت برکن
زبان زخم دنیا را به تیغی آتشین برکن
من ازسردی وخاموشی بسی بیزار وبیمارم
برای باور سردم
مزاجی نرم می خواهم
نه صفرایی،نه سودایی که ازآنان نیزبیزارم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
میگن ناامیدی کفراست وبرای رفع آن بایدچاره ای اندیشید . من برای اینکه ناامیدی به سراغم نیاید،هر روزبه رودخانه نزدیک خانه ام میروم و روبروی دیواربلند آن می ایستم وفریادمی زنم ،آیا امیدی هست؟ آن طرف تر کسی با انعکاس پژواک صدا پاسخ میدهد امیدی هست،.هست..هست... هست.به نظرم حق با اوست، حتماً امیدی هست.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شعر من شعر بهاراست شعرمن برگ اناراست شعرمن آیینه ی عشق شعرمن مجنون یاراست ×××××××× شعر من درد شقایق شعرمن لبخند عاشق شعرمن دردی زمینی شعرمن گیسوی عارف ×××××××× شعر من درد درونه شعر من رسم زمونه شعر من شعری بهاری با سرودی عاشقونه
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شهر من شهریست آن سوی عشق محبت را در آن جایی نیست مردمانش سخت دل مرده اند عشق به نهایت ذلت رسیده ازچهره های ظاهرا" مظلومشان دیده می شودناپاکی و بی غیرتی دردلشان لانه کرده سخن چینی وبغض که ؛ چشم فلانی چپ یا ناپاک است غافل از این که،خودشان ناپاک ترند دریدگی را به نهایت رسانده اند این چه شهریست که برادراز برادر می گریزد،فرزندازپدروپدرازفرزند این ها چه بی انصافند می گویند؛اینست قانون طبیعت چرا طبیعت محتوم را متهم می کنند؟ طبیعت که به روال خود می رود!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بگذار تا شیطنت عشق چشمان ترا به عریانی خویش بگشاید. هر چند انجا جز رنج و پریشانی نباشد , اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نمی دانم بعد از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم، که از خاک گلویم سوتکی سازد, گلویم سوتکی باشد، به دست کودک گستاخ بازیگوش و او یکریز وپی در پی دم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خستگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است وقتی گریستم گفتند بهانه است وقتی خندیدم گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دنیا را بد ساخته اند،کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد،کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری، اما کسی که دوستش داری و او هم تو را دوست دارد،به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر تنها ترین تنها باشم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن هاست