❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من از تکرار این قصه برای خویش دلگیرم
گمانم از غم این عشق ، دل از هر یار برگیرم
چه رازیست در پس این غم که ان را دوست میدارم
چرا پای بلای جان همی تا صبح بیدارم؟
چرا اندیشه ام اینست که با عشق محکمن چون مشت؟
چرا با اینکه میدانم مرا یک روز خواهد کشت؟
نباید این چنین باشم ، که بهر عشق چون برده
منی که خوب میدانم چه بر روز من اورده
خدایا خوب میدانم ربوده ماه شبهایم
همین باشد دلیل این ، که من تنهای تنهایم
...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
كاش چشمان مرا خاك كنید تا نبینم كه چه تنها شده ام
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش قلبم درد تنهایی نداشت سینه ام هرگز پریشانی نداشت کاش برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آنفدر با نیامدنهایت غرورم را شکستی که آخر نمیدانم با آمدنت کدامین تکه های دلم شاد میشوند...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
برایم هیچ نمانده به جز وحشت سکوت به جز آرزوی مرگ تنها شدم ، گریختم از خود تا شاید این گریختنم باعث زندگی شود تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کسی را تا هیچ نگیرم سراغ خودم را اینک منم گریخته از بند زندگی دوباره با زندگی چگونه می توانم بسازم؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به عشق گفتم:تا تورو دارم تنها نیستم.
منو تنها گذاشت و رفت...
به احساس گفتم: تا تورو دارم تنها نیستم.
منو تنها گذاشت و رفت...
به وفا گفتم:تا تورو دارم تنها نیستم.
اونم منو تنها گذاشت و رفت...
ولی وقتی به تنهایی گفتم:تا تورو دارم تنها نیستم .
موند و هم دم و مونسم شد....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ما همیشه صداهای بلند را میشنویم... پررنگ ها را میبینیم... سخت ها را میخواهیم... غافل از این که خوب ها... آسان می آیند بی رنگ میمانند وبی صدا میروند...................
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
...خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.... ...خسته شدم بس که از سرما لرزیدم... ... بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد... ... خسته شدم بس که تنها دویدم... ...اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن... ...می خواهم با تو گریه کنم ... ...خسته شدم بس که... ...تنها گریه کردم... ...می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم... ...خسته شدم بس که تنها ایستادم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلم هوایت را کرده کاش بودی و باهمه خستگیها می خندیدیم ... تو می دانی دلم بهانه چه چیز را می گیرد ذره ذره وجودم پر از بهانه است بهانه نبودنت من از این همه تنهایی خسته ام چرا با من حرف نمی زنی ؟ چرا نیستی ؟ تو کجایی؟ چرا دیگر برایم نمی نویسی ؟ چرا؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هیچکس با من نیست... مانده ام تا به چه اندیشه کنم... مانده ام در قفس تنهایی... در قفس میخوانم... چه غریبانه شبیست... شب تنهایی من... ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دنیای کسان بی کس دشتهای آمالی
چرا هیچ کس مرا باور ندارد
که من هم از همان خاکم
همان خاکی که در سرتاسر گیتی
خداوند جهان بانام(انسان)خلق کردو
برای هرکسی یک سرنوشتی راسرشت
چرا هیچکس مراباور ندارد....
چرا......چرا......چرا.....