❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به گیله مرد میگم : یه چیزی بگم بهم نمی خندی ؟ با تعجب میگه : نه . موضوع چیه؟ مِن مِن کنان میگم : راستش من از مرگ و مردن خیلی میترسم ! کمی مکث میکنه و میگه : دنبال علتش هم گشتی که چرا میترسی؟ میگم : خب علت نمی خواد ... مردن همیشه ترس داشته دیگه ! گیله مرد میگه : موردهای زیادی رو میشه مثال زد که انسانها از مردن نترسیدن و جونشون رو هم برای هدفشون نثار کردند. میگم : بله قبول دارم و حرفم رو پس میگیرم ... گاهی هدف اونقدر متعالی هست که می ارزه جونت رو هم براش بدی . اما ترس من از چیه ؟ گیله مرد میگه : جوابش خیلی ساده ست . یک عالمه کار عقب مونده داری . کلی کار هست که از دستت بر می اومد و انجام ندادی ! یه عالمه عذرخواهی و جبران مونده که به گردنته ! خلاصه اش کنم ؛ حسابت رو با خودت ، با مردم و با خدا صاف نکردی . و همه ی اینها به این معنیه که آماده سفر نیستی ... و این یعنی هشدار. به نظرت جوابم قانع کننده بود ؟ بدون هیچ حرفی پا میشم و راه میوفتم ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خدایا بفهمانم که بی تو چه می شوم ، اما نشانم نده مهربانا هم بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
روزگارا: تو اگر سخت به من میگیری، با خبر باش که پژمردن من آسان نیست، گرچه دلگیرتر از دیروزم، گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند، لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست زندگی باید کرد...!