❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آرامش مدام نیز کسل کننده است، گاهی طوفان هم لازم است
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
با پول ميشه يه خونه خريد، ولي آسايش رو هرگز... ميتوني باهاش ساعت بخري، ولي فرصت رو هرگز... ميتونی با پول مقام و درجه بخری، ولي آبرو و منزلت رو هرگز... ميتونی يه تختخواب شیک بخری، ولي خواب راحت رو هرگز.... ميشه باهاش كتاب خريد، ولي فهم و شعور رو هرگز... میتونی با هاش دارو بخری، اما سلامتی رو هرگز.... میتونی یه همسر زیبا داشته باشی، ولی عشق واقعی رو هرگز...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مشکلی نیست که عشق ناتوان از درمان آن باشد، دردی نیست که عشق توان از درمان آن باشد، دری نیست که عشق ناتوان از گشودن آن باشد، رودی نیست که عشق ناتوان از برپایی پل بر آن باشد، دیواری نیست که عشق ناتوان از فروریختن آن باشد، گناهی نیست که عشق ناتوان از شستن آن باشد، مهم نیست که غم تا کجا ریشه دوانده، تا کجا افق تیره و تار می نماید، گره زندگی تا کجا کور است و بهم پیچیده و اشتباه تا کجا بزرگ می نماید. درک کافی از عشق نوشداروی تمام اینهاست... اگر تنها بتوانی چنانکه باید عشق بورزی شادترین و تواناترین موجود در جهان خواهی بود.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آنگاه که همه به دنبال چشمانی زیبا هستند، تو به دنبال نگاهی زیبا باش.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
این دیوانگیست ............ ((( .... دیدگاه .... )))
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ما آدما موجودات خیلی عجیبیم! زمانی که حرفی برای گفتن داریم، همه کر میشند. و وقتی حرفی برای گفتن نداریم همه حاضر میشن به حرفامون گوش کنند. یا وقتی میخواهیم یه نفر بهمون کمک کنه،همه به فکر خودشون هستند. و زمانی که به کمک نیاز نداریم همه دوست دارند بهمون کمک کنند. ... واقعا ما آدمای عجیبی هستیم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
روزی سنگتراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می كرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد می شه ، در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فكر كرد : كاش من یك حاكم بودم ، آن وقت از همه قوی تر می شدم. در همان لحظه ، او تبدیل به حاكم مقتدر شهر شد . در حالی كه روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می كردند. احساس كرد كه نور خورشید او را می آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی كرد كه به زمین بتابد و آن را گرم كند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود اندیشید كه نیروی ابر از خورشید بیشتراست، و تبدیل به ابری بزرگ شد. كمی نگذشته بود كه بادی آمد و او را به این طرف هل داد. این بار آرزو كرد كه باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیكی صخره سنگی رسید ، دیگر قدرت ت
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تا تو مرا بد خواهی و خود را نیک ، نه مرا بد آید و نه تو را نیک .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر از من بپرسید میگویم که گناه در خلوت را به تظاهر به تقوا ترجیح می دهم.