بزن باران ، بزن بر دل که محتاجم به باریدن بزن تا اشک چشمانم ، در آمیزند با دیدن ... بزن بر من ، بشوی از تن ، غبار خستگی ها را بزن تا جان بگیرم من ، که بیمارم ز خشکیدن بزن باران که بی تابم از این عشق و پریشانی بزن تا شاید از عشقم ، ببینم عشق و خندیدن بزن تا دل شود سیراب از این عطشانی و هر دم بگوید من شدم آزاد از این ترس و هراسیدن بزن بر آتش عشقم ، خنک کن این دل سوزان که این طوفان بیفزاید ، به شعله های نالیدن بزن ، این عشق پنهانی نشاید در نهان گفتن بزن باران ، بزن بر دل که محتاجم به باریدن
اينجا دانشگاه است
13 سال و 3 ماه و 5 ساعت و 39 دقيقه قبلفرغوني خواهم ساخت
خواهم انداخت به اين جاده پر پيچ و خم دانشگاه
دور خواهم شد از اين جايگاه پر گل و لای
كه در آن هيچ اتوبوسي نباشد بهرما پشت کوهها جايي است كه دانشگاه است
و در آن درس همي خوانند انسانيها
فرغوني خواهم ساخت
نصب شايد كردم دزدگيري سر شاه چرخ جلو
تا بيايد گاه صداي عالم گيرش
و همه مست و شيدا بشوند
فرغوني از كلاس، خالي ودلي پر از عشق پژو..
همچنان خواهم راند
من موبايلي دارم، دم گوشم هر دم
همه ترسم از ضايعگي است چون موبايلم
ماشين حساب داداش جان است
من درس ايما و اشاره از پشت نرده را
بيست ميگيريم، بيست
فرغوني خواهم ساخت
پشت کوهها دانشگاهي است...