❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند .... صحبت از پژمردن یک برگ نیست .... فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست .... فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست .... فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
صحبت از پژمردن یک برگ نیست ... وای ! که جنگل را بیابان می کنند .... دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند ... هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است ... سینه دنیا زخوبی ها تهی ست ... صحبت ازآزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی ست! .... صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست .... قرن هاست که روزگار مرگ انسانیت است....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آه در شهر شما یاری نبود ... قصه هایم را خریداری نبود ... وای رسم شهرتان بیداد بود ... شهرتان از خون ما آباد بود
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به ياد تــو بودن حكايت قشنگى است که میخواهم زمزمه تمام لحظه های زندگیم باشد . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتی هستی ... همه ی هستی ام را با لبم می گذارم روی شانه ات . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی ، به این خاطر که ، وقتی با توام چه کسی میشوم . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تنها تو را ميخواهم . . . تنها صدايت را ميخواهم تا موسيقي سكوت لحظه هايم باشد نگاهت را ميخواهم تا روشني چشماي خسته ام باشد وجودت را ميخواهم تا گرماي آغوشم باشد دست هايت را ميخواهم تا نوازشگر بي كسي اشكهايم باشد وتنها خنده هايت را ميخواهم تا مرحم كهنه زخمهاي زندگي ام باشد آري تنها تو را ميخواهم . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نه در آغـوشــت گرفته ام نه لــبــانــت را بوسیده ام نه حتی موهــایــت را نوازش کرده ام اما . . . بــبــــیــــن چگونه برایــــت عـــاشــــقــــــانــــه می نویــسم . . .