❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یادمان باشد! هر پس موندهای که من زمین میندازم ... قامت یه نفرو خم میکنه.....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آدم چه صبــــورانه بعضی دردها را تحمل میکند .... بی آنکه بداند حـــق است یا ستــــم...!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گول دنیا را مخور......!! ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند بره های این حوالی گرگ ها را میدرند سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها زنده ها هم آبروی مردگان را میبرند.....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نــپـــرس هیــــچ نپــــرس از دلــــم هـــمــین " چـــه خبــــر " هـــمــین " چـــه میکنـــی ایـــن روزهــا " ســـوال بـــدی اســت !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آنان که بودنت را قدر نمی دانند رفتنت را “نامردی” میخوانند !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آدمـ هـا مـے آینـد زنـدگـے مـے کننـد مـے میـرنـد و مـے رونـد … ... امـا فـاجعــہ ـے زنـدگـے تــو آטּ هـنگـامـ آغـاز مـے شـود کــہ آدمـے مـے رود امــا نـمـے میـرد! مــے مـــانــد و نبـودنـشـ در بـودטּ تـو چنـاטּ تــہ نـشیـטּ مـے شـود کــہ تـــو مـے میـرے!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دست می سوزد با سیگار به خودت می آیی یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند نه دستی که شانه هایت را بگیرد نه صدای که قشنگ تر از باد باشد تنهایی یعنی این…!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آهسته گفت: خدانگهدارت . در را بست و رفت . . . . آدمها چه راحت مسئولیت خودشان را به گردن خدا می اندازند. . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سهراب قایق دیگر جوابگو نیست.... کشتی باید ساخت!!! این جا مثل من زیاد است!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین با خودم می گفتم : زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
باز باران . . . . . . . . چه سنگین گذشت عصر بارانی ام گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود تا حرفهایم در بستری از بغض بخوابند باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می گویم: من تنها نیستم , تنها منتظرم پنجره ی باران خورده ات را باز کن چند سطر پس از باران چشمهایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده دلم برایت تنگ است..... همچون باران باش ، رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن . . . بغضهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد صدای خسته ی قلب من است که از چشمان آسمان بیرون میریزد . . . مثل باران چشمهایت دیدنی است /٬ شهر خاموش نگاهت دیدنیست زندگانی معنی لبخند توست خنده هایت بی نهایت دیدنیست . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چتر شکسته میخواهم همگام با سایه تنهایم در خیال بارانی ام قدم بزنم و چتر شکسته بغضم را بگشایم می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گریه کنم ... میخواهم در کنار دریای دلواپسی انتظار، در انتهای جاده غربت بنشینم و نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخیها و ناباورانه ها از دیارم کوچ کنند میخواهم آنقدر اشک بریزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند دلتنگی من وقتی به پایان میرسد که انتظار سرآید و اتاقم از عطر حضور او لبریز شود من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشید مینشینم و آنگاه که خورشید غروب کند، باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح هجی میکنم واژه انتظار را....! تا تو برگردی........