❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من امروز مثل آسمان خدا دلم بارانیست پاک است و خداییست به دور از ویرانیست مثل باران زلال و بی ریا شده ام از همه این نگاه های بی جان و بی رمق جدای جدا شده ام . امروز دلم سخت هوای خواندن دارد از برگ و نفس و گل و شقایق هزار حرف و گفتن دارد امروز مثل یک دخترک عاشق بی چتر و قرار زیر باران خواهم رفت از تمام این احساس های کبود آسان خواهم جَست بال خواهم زد ، پر خواهم کشید بی تاب خواهم شد شعر خواهم گفت برای گنجشک های خیس بارانی آواز خواهم خواند من به همه عابران خسته و بی دل لبخند خواهم زد و تمامِ قانون دیروزهای تلخ را برهم خواهم زد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شهر من اینجا نیست ! اینجا… آدم که نه! آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند! و جالب تر ! اینجا هر کسی هفتاد رنگ بازی میکند تا میزبان سیاهی دیگری باشد! . شهر من اینجا نیست! اینجا… همه قار قار چهلمین کلاغ را دوست می دارند! و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد! . شهر من اینجا نیست! اینجا… سبدهاشان پر است از تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند! . من به دنبال دیارم هستم, شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گـاهـی اوقـات . . . هـمـه چـیـز دسـت بـه دسـت ِ هـم مـیـدن تـا تـ ـو را غـرق در رویـاهـا و خـاطـراتـت کـنـن. . . یـه آهـنـگ پـیـشـواز . . . 2 خـط شـعـر . . . کـمـی هـوای بـهـاری . . . یـک وجـب پـیـاده رو . . . آهـنـگـی کـه دانـشـجـو خـونـه بـغـلـی گـوش مـیـدن . . . 2 کـلـمـه حـرف . . . بـوی ِ یـه عَـطـر خـاص . . . طـعـم ِ شـیـریـن ِ یـه خـوراکـی . . . هـمـه و هـمـه کـافـیـه بـرای ایـنـکـه . . . تـ ـو چـنـد سـاعـت وسـط اتـاقـت دراز بـکـشـی و خـیـره بـشـی بـه سـقـف و صـدای بـارون بـشـه آرامـش دهـنـده تـریـن آهـنـگ ِ اون روزت !!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نم کشیده ام بر دیوار اتاق بس که لحظه های دور بودنت را قطره هایی از باران دلتنگی باریده ام روی آن به یادگار .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
میشود برگشت میشود برگشت و در خود جستجویی کرد در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد؟ در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟ میشود برگشت تا دبستان راه کوتاهیست میشود از رد باران رفت میشود با سادگی آمیخت میشود کوچکتر از اینجا و اکنون شد میشود کیفی فراهم کرد دفتری را میشود پر کرد از آیینه و خورشید در کتابی میشود روییدن خود را تماشا کرد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
جای من خالیست جای من در عشق جای من در لحظههای بیدریغ اولین دیدار جای من در شوق تابستانی آن چشم جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن میگفت جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت جای من خالیست من کجا گم کردهام آهنگ باران را؟! من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یک نفر تنهاست یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست در زمین زندگانی آسمان را میشود پاشید میشود از چشمهایش ... چشمها را میشود آموخت میشود برخاست میشود از چارچوب کوچک یک میز بیرون رفت میشود دل را فراهم کرد میشود روشنتر از اینجا و اکنون شد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
میشود برخاست در باران دست در دست نجیب مهربانی میشود در کوچههای شهر جاری شد میشود با فرصت آیینهها آمیخت با نگاهی با نفسهای نگاهی میشود سرشار از راز بهاری شد دستهای خستهای پیچیده با حسرت چشمهایی مانده با دیوار رویاروی چشمها را میشود پرسید
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مهربانی را بیاموزیم موسم نیلوفران در پشت در ماندهست موسم نیلوفران یعنی که باران هست یعنی یک نفر آبیست موسم نیلوفران یعنی یک نفر میآید از آنسوی دلتنگی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فرصت ِ آیینهها در پشت در ماندهست روشنی را میشود در خانه مهمان کرد میشود در عصر آهن آشناتر شد سایبان از بید مجنون، روشنی از عشق میشود جشنی فراهم کرد میشود در معنی یک گل شناور شد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها منم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دوباره باز یاد تو شد زمزمه ی نبودنم ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
قول بده وقتی تنها می شم بازم بیای کنار من .... شبای جمعه که میاد بیای سر مــزار من