❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
از خدا خواهم نبخشاید تو را / این چه رسم دوستی باید تو را / تو که می دانی در قلب منی / این همه دوری و بی مهری چرا ؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فـــریاد زدســتِ فلکِ شــعبده باز آزاده به ذلـت و گدازاده به ناز نر گس زبرهنگی سرافکنده به زیر صــد پیرهـن حــریر پو شیـده پیــاز ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید ... باز روشن می شود زود، تنها فراموش مکن این حقیقتی است: بارانی باید٬ تا که رنگین کمانی برآید و لیموهایی ترش ، تا که شربتی گوارا فراهم شود و گاه روزهایی در زحمت، تا که از ما، انسان هایی تواناتر بسازد؛ خورشید دوباره خواهد درخشید، خیلی زود و تو خواهی دید ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بی الف قامت رعنای وجودش؛
به جانم و به جانم که " جهانم " جهنم است ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
علتِ فاصله ها ، قلتِ عاطفه هاست ... خویش را دریابید ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خدایا از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار. نگاهی ، یادی ، تصویری ، خاطره ای برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بودیم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود ومن چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سال هاست که تو رفته ای از این دیار... و من مجنون وار سر به بیابان گذاشته ام اما پیدایت نکرده ام حالا ده سال از آن تاریخ گذشته است برای خودم کسی شده ام!! اگر به کسی نگویی دیری است که رئیس اداره مجنونانم...! و امروز دستور دادم چشم هایت را روی دیوار نقاشی کنند تا دیگر به فکر فرار نیفتی!! (سراینده نسیم رفیعی)
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
از این شب های بی پایان، چه می خواهم به جز باران که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده... به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت، دریغ از لکه ای ابری که باران را به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند نه همدردی، نه دلسوزی، نه حتی یاد دیروزی... هوا تلخ و هوس شیرین به یاد آنهمه شبگردی دیرین، میان کوچه های سرد پاییزی تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟ ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم ببار امشب! من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم. ببار امشب که تنها آرزوی پاک این دفتر گل سرخی شود روزی! ودیگر من نمی خواهم از این دنیا نه همدردی، نه دلسوزی، فقط یک چیز می خواهم! و آن شعری به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...