❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
امروز اگر نیایی دیر میشود، سایه من از ردپای آشنای تو بر روی دلم دور میشود وهمچنان دورتر میشود تا به آغاز فراموشی یکدیگربرسیم و این یک آه حسرت است و این آخرین فرصت است .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچنان که تارو پود قلب من از هم گسست می روم با زخم هایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمد آشیانم را شکست می روم اما نگویی بی وفا بود و نماند از هجوم سایه ها دیگر نگاهم خسته است راستی : یادت بماند از گناه چشم تو تاول غربت به روی باغ احساسم نشست طرح ویران کردنم اما عجیب و ساده بود روی جلد خاطراتم دست طوفان نقش بست .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خدایا ! به هرکه دوست میداری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که : دوست داشتن از عشق برتر . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلت را سپردی به من و وعده همیشگی دادی، گفتی که با من همیشه چشمه زلال عشق در قلبت میجوشد؛ گفتی همیشه آرامی همیشه به امید بودنم زنده میمانی؛ .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به انگشتانم که می نگرم به یادت می افتم ، چون عزیزانم انگشت شمارند . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یادمان باشد که: او که زیر سایه دیگری راه میرود، خودش سایهای ندارد. . یادمان باشد که: هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را. . یادمان باشد که: زخم نیست آنچه درد میآورد، عفونت است. . یادمان باشد که: در حرکت همیشه افقهای تازه هست. . یادمان باشد که: دست به کاری نزنم که نتوانم آن را برای دیگران تعریف کنم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تو با منی و من تنها هستم ، در قلب منی و من به عشق تنهایی زنده هستم، تو همنفسم هستی و نفسهایم عطر تنهایی را میدهد توهمسفرم هستی و جاده زندگی رسم غریبگی را به من یاد میدهد .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . بگذار ابر سرنوشت هر چه می خواهد ببارد ما چترمان خداست. . . .
امروز اگر نیایی دیر میشود، سایه من از ردپای آشنای تو بر روی دلم دور میشود
14 سال و 3 ماه و 25 روز و 7 ساعت و 21 دقيقه قبلوهمچنان دورتر میشود تا به آغاز فراموشی یکدیگربرسیم
و این یک آه حسرت است و این آخرین فرصت است
و اینجاست که حتی اگر در آینه بنگریم ، تصویر رخ خودمان را هم نخواهیم دید
و ما جزو آرزوهای محال میشویم و حسرت امیدهای ما را خاکستر میکند
منی که شب نشینم چگونه با خورشید باشم ؟
من حتی با ستاره ها نیز همنشین نبوده ام!
حالا تو در انتظار طلوع رویاهای خودت نشسته ای و من در انتظار اینم که
رویاهای دیروز، با دلم همراه شوند!
وقتی خیسی سرزمین چشمانم همیشگیست آمدن باران دگر آن شور را ندارد
این مرام بی مرامی ات، این وفای بی وفایی ات ، این محبت نامهربانی هایت
در حق دلم مرا مثل آتش رو به خاموشی کرده است
خیلی وقت است در دریای بی انتهای غمهایت غرق شده ام
اما تو ای شناگر ماهر مرا در حال غرق شدن هم ندیدی
چه برسد به شنیدن فریادم در زیر آب