❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
رستاخيز عشق است كه مي تواند همه مردم دنيا را ازشبهاي تاريك نجات بخشد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گفتمش : دل ميخري؟ گفتا چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند! خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستانش بر زمين افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود !!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من نیم ساعت برم . زودی میام ........فعلا یک بای کوچولو .....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هنگاميكه خاموش هستيد وبه من ژرفتر خويش گوش فرا مي دهيد انديشه هاي شما چون دانه هاي برف فرو آمده وبرهر آواي فضاي هستيتان جامه اي از خاموشي سپيد مي پوشانند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کودکی دیدم ماه را بو می کرد قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پر پر می زد نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید ... من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز ... من الاغی دیدم ینجه را می فهمید در چراگاه (( نصیحت )) گاوی دیدم سیر شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت : (( شما ))
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دستهايم برايت شعر مينويسند اما تو هرگز نخواهي خواند اتش عشق در چشمانم غوطه ميزند ولي تو هرگز نخواهي ديد نه تو هرگز مرا نخواهي فهميد وتو با اين همه اندوه از کنارم خواهي گذشت
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خوشبختی توپی است که وقتی می غلتد به دنبالش می رویم و وقتی توقف می کند به آن لگد می زنیم .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بعد از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش شب از قصه جدا کن چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های آخره من
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
غريبانه ترين لحظات چشمانم را به تو می بخشم تا به يک رنگی من شک نکنی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویمها گفتند و ما باور نکردیم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید مگر مساحت رنج مرا حساب کنید محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید خطوط منحنی خنده را خراب کنید
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد