❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
این روزها و شبها خدا از همیشه نزدیکتراست ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگی آنقدرها هم که میبینی سیاه نیست ، گاهی باید عینک آفتابی ات را در روزهای ابری و بارانی از چشم برداری ... فقط همین ... شاید دستی ، چتری را برایت منتظر است ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چقدر عجیب است که " یک نقطه " پایان یک جمله ی نوشته شده را می رساند و " سه نقطه " پایان بی نهایت جملات نوشته نشده را ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دوستی نوشته بود ایشالا امتحان سخت تو زندگی برامون پیش نیاد درجواب نوشتم ایشالا که پیش بیاد ولی ازش سربلند بیرون بیایم . امید که اینطور بشه ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به من نگو که آسمان محدود کننده توست چون باور نمی کنم ، زیرا هر وقت به ماه می نگرم رد پاهایی را روی آن می بینم و متعجب می شوم ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من آواره در دنیا، به دنبال کسی هستم که با مهر آشنا باشد دلش غمگین، خودش ساده، کمی از جنس ما باشد. به دنبال کسی هستم ... به دنبال کسی هستم ... به دنبال کسی هستم ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
از من میپرسه : به نظرت کی باید رانندگی رو کنار بزارم ؟ با لبخند بهش میگم : وقتی سگت اینجوری به جاده نگاه میکنه !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مسابقه : هر کی زودتر رسید مریض مال اونه ... !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عشق آدم را داغ می کند و دوست داشتن آدم را پخته می کند . هر داغی یک روز سرد می شود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر در دنیا، خودت را مهمان حساب کنی و حق تعالی را میزبان، همه غصه ها می روند. چون هزار غصه به دل میزبان است که دل مهمان از یکی از آنها خبر ندارد.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فرض کن "حضرت مهدی" به تو ظاهر گردد ....... ظاهرت هست چنانیکه خجالت نکشی؟ باطنت هست پسندیده صاحب نظری؟ خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟ لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری؟ پول بی شبهه و سالم ز همه داراییت داری آنقدر که یک هدیه برایش بخری؟ حاضری گوشی همراه تو را چک بکند؟ با چنین شرط که در حافظه دستی نبری! واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران می توان گفت تو را شیعه اثنی عشری؟!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گریه کن ... آب تنت را شستشو میدهد و اشک روحت را ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دانشجویی به استادش گفت: استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم. استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!