ᙢ✪ᕼᗩᗰᗩᗪᖇᗴᔓᗩ
ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ، ﺗﺎﺭﯾﺦ " ﺗﺒﻠﻮﺭﺕ" ﻣﻬﻤﻪ !... ﺍﻫﻞ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ،"ﺍﻫﻞ ﻭ ﺑﺠﺎ"ﺑﻮﺩﻧﺖ ﻣﻬﻤﻪ !... ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ،" ﻣﻨﻄﻖ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ" ﻣﻬﻤﻪ !... ﻭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ،ﺍﻣﺮﻭﺯﺕ ﻣﻬﻤﻪ ﮐﻪ ﭼﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﻓﺮﺩﺍﺕ ﻣﯿﺴﺎﺯﯼ !..
ᙢ✪ᕼᗩᗰᗩᗪᖇᗴᔓᗩ
دقت کردین تو مهمونی ها تا یکی میگه اون تلوزیون رو کم کن یکی هم زرتی میگه اصن خاموشش کن!!
ᙢ✪ᕼᗩᗰᗩᗪᖇᗴᔓᗩ
بگذار بند کفش هایت را هم من ببندم! تو همیشه سربلند باش،رفیق...!
ᙢ✪ᕼᗩᗰᗩᗪᖇᗴᔓᗩ
سنگ نباشی واسه کسی بت نمیشی...!
ᙢ✪ᕼᗩᗰᗩᗪᖇᗴᔓᗩ
رفتن تو پايان من نيست ... آغاز بي لياقتي توست !!
ᙢ✪ᕼᗩᗰᗩᗪᖇᗴᔓᗩ
از تنهایی گریزی نیست . . بگذار آغوشم برای همیشه یخ بزند . . .
ᙢ✪ᕼᗩᗰᗩᗪᖇᗴᔓᗩ
ستاره ها وقتی می شکنند میشوند شهاب،ولی دل که می شکند میشود سوال بی جواب
ᙢ✪ᕼᗩᗰᗩᗪᖇᗴᔓᗩ
دیشب از اینکه ندانستم به کدام دردم گریه کنم، کلی خندیدم!!!
ᙢ✪ᕼᗩᗰᗩᗪᖇᗴᔓᗩ
مرد بودن به صداي كلفت و سيبيل چخماخي نيست داداش ، به داد زدن و شلخته بودنم نيست ، مرد بودن به اينه كه : . . . . . . . . . وقتي زدي تو گوش زنت همچين بچسبه به ديوار با كاردك هم نشه تراشيدش ... پسرا موج مكزيكي يادتون نره دخترا : يه عمه پير دارم مراعاتشو بكنيد
ᙢ✪ᕼᗩᗰᗩᗪᖇᗴᔓᗩ
خوش به حال کسایی که یکی رو دارن که براش درددل کنن ولی وای به حال کسایی که همون یه نفر بشه درده دلشون
ᙢ✪ᕼᗩᗰᗩᗪᖇᗴᔓᗩ
دیگه وقتشه که یرم سحـــــــــــــــــــــــــــــــری بخوورم :d
ᙢ✪ᕼᗩᗰᗩᗪᖇᗴᔓᗩ
خدا کنه که حسرت خوشی به قلبت بمونه.... یه بی وفا مثل خودت ریشه هاتو بخشکونه... یکی باشه که هر نفس آتیش به جونت بزنه... بهت خیانت بکنه... زخم زبونت بزنه ...
ᙢ✪ᕼᗩᗰᗩᗪᖇᗴᔓᗩ
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ... دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم! دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .