مرتضی اله یاری
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی... در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد وبرایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش، کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری!!!
مرتضی اله یاری
من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح پر از آدم هاست پس چرا این همه دل ها تنهاست...! بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست چه کسی تنها نیست، همه از هم دورند .. همه در جمع ولی تنهایند من که در تردیدم تو چطور؟ سهراب سپهری
مرتضی اله یاری
دختری به کورش کبیر گفت:من عاشقت هستم.کورش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سرشما ایستاده.دخترک برگشت ودید کسی نیست.کورش گفت:اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمیکردی..............