واااای ینی ابروریزی بدتر از این.... امروز داشتم میرفتم مطب یه دکتر بعد توو پله ها یه پسر پرسید " اینجا ساختمون نادر؟" منم چون فک میکردم اسمش یه چیز دیگست با اعتماد به نفس کامل گفتم نه ! بعد پرسید میدونی کجاست ...منم گفتم نه! ....خلاصه بعد چند دیقه که من منتظر بودم نوبتم بشه پسره اومد داخل رفت پیش منشی و دقیقا اومد روبروی من نشست... حال من اون موقع هیچی دیگه روم نمیشد سرم و بیارم بالا ....اعتراف میکنم خیلی خیلی خجالت کشیدم.... اما اصن به روی مبارک نیاوردم..
@✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿ ... این پست رو که خوندم ... یاد شونه های تو افتادم که تو همه شرایط تکیه گاهم بود ... ممنونم که همیشه کنارمی عزیزترینم
نسیم عزیزم بخاطر پست زیبات ممنون
ما عادت کردیم وقتی فیلم به تیتراژ رسید: اگه توی خونه باشیم دستگاه رو خاموش کنیم، اگه توی سینما باشیم سالن رو ترک کنیم! ما توی زندگیمون هیچ وقت کسانی که زحمت های اصلی رو برای ما می کشن نمیبینیم، (ما فقط دوست داریم کسانی رو ببینیم که برامون نقش بازی می کنن)
یکی پُست گذاشته: دختر عمم تعریف میکرد: مانتو زرد پوشیدم رفتم بیرون, یه پسره از جلوم رد شد بهم گفت: شلــــــــــه زرد منم محلش نذاشتم, بعد که یخورده رفتم جلوتر صدام کرد: خانـــــــــــوم ? ? منم فک کردم میخواد چیزی بپرسه, گفتم بله ? ? گفت: پشت کمرت با دارچین بنویس یا حسین .. خخخخخخخخخ"