امیر مهرابیان
عشق, دوست, هم بازی ... برو میشمُرَم تا سی, پیدات میکنم باز این, دفعه ام مثلِ همیشه, تا فاصله ی بینمون تَنبیــه شه ...
مهشی ــد
صبح زود صبخیر به زور خمیازه برگا ریختن و بی ریخت شدن تو فصلی تازه موندیم منو تو یه بطری آب که خوردی آروم چش ریز پلکا خیس جلوم چه مردی آسون میاد سفید بهت بردی بهش پریدیم سمت ماه با دست باز خوردیم بهش من پیت و کیک ماست منی ساخته واسه همیم معروفیم پس ارد میدیم برامون بشکاف زمین
: |
14 سال و 1 ماه و 23 روز و 21 ساعت و 20 دقيقه قبلحیف که گفته بودی به روح اعتقاد نداری
14 سال و 1 ماه و 23 روز و 21 ساعت و 17 دقيقه قبل