ما نسل مترو،ماه و گیاه نمی بینیم! انبوهی تنها، در سانحه ی سکوت میچرخیم. ایست ایستگاه،لیست نگاهمان است و سرانجام سکه قلبمان را میدهیم و از خودمان پیاده می شویم
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود