واس من ک خیلی اتفاق افتاده مثلا همین امروز....چی؟؟...خوب صبر کن الان میگم.. یه روزایی هست که یهو قصد می کنی اتاقتو مرتب کنی... همه ی وسایلتو که می ریزی بیرون تازه می فهمی چه غلطی کردی!
رس خواندنم شامل7ساعت بودكه 1ساعت صرف بازي با يك مورچه ،1ساعت زل زدن به زواياي گل قالي ،1ساعت تعمير خودكار ،1ساعت توالتو مابقي تفكر به گذشته بود.. اگ اینجوری ادامه بدیمااااااااااا..همه درسا پاس میشه....
سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش ............به سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن..........به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ، اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه.......وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده ! وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده ! وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه... و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری............پدرم ،تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته هاهم میتوانند مرد باشند به سلامتی هرچی پدره ... روزتون پیشاپیش مبارک
نه عاشـــ ـــق بودم و نه آلوده به افکار پلید ... من به دنبال نگاهی بودم که مـــــرا , از پس دیوانگی ام می فهمید ... ... و خـــــدا می داند .. . سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود . . . !