یکی از فانتزیام اینه که وقتی اعصابم خورده بزنم مخاطب خاصمو لهش کنم بعد پلیس بیاد منو بگیره بندازه زندان ، منم از زندان فرار کنم در حین فرار از پشت تیر بخورم و از هوش برم و وقتی به هوش میام ببینم روی ویلچر نشستم و از دماغ به پایین فلج شدم که درس عبرتی بشه برای سایرین !
خوشحالم مثل خیلیا به سوزنامه نویسی رو نیوردی و شاد مینویسیسعی کن کم کم حرفا خودتو بنویسی، وقتی روحیه ی شاد نویسی رو داری کم کم راه میوفتی
و زنهار قسمت میدم مثل خیلیا آبغوره ای ننویسی که من موندم چرا بعضیا فکر میکنن جذابه یا کلاس داره، من دوتا پست اول یه صفحه ای رو بخونم ببینم چرت و پرت عاشقانه و سوزناکه بقیه رو نخونده صفحه رو میبندم. خوبه اینجوری که مینویسی روحیه تو حفظ کن
نمیتونم آمی اینا با بابا اینا از دیروز رفتن لواسون صفا من خونه تنهام محی نمیدونی چه ویلای باحالی شده زودتر پاتو خوب کن یه روز بیم گرگیام ببینیینی لواسون باید برخورده آمی و گرگیو با هم ببینی از خنده میترکی
(دوستان من تصمیم گرفتم دست به قلم شم و وقایعه جالبی که برا خودم ویا دیگران رخ دادرو براتون واگویه کنم که این اولینشه ) داستانهای شیرین و دلچسب از وقایعی واقعی و بس آبروریز شماره ی 1....
(دوستان من تصمیم گرفتم دست به قلم شم و وقایعه جالبی که برا خودم ویا دیگران رخ دادرو براتون واگویه کنم که این اولینشه )داستانهای شیرین و دلچسب از وقایعی واقعی و بس آبروریز شماره ی 1....آقا یه روز من با خواهرم سواره مترو شدیم و از اونجایی که مترو می خواست درو ببنده در حرکتی ژانگولری خودمونو تو واگنه مختلط پرت کردیم و ناگهان با صحنه ای باور نکردنی روبه رو شدیم.................صندلیییییییییییه خاااااااااالی برایه نشستن وچون خسته بودیم همونجا نشستیم دقیقان رو به رومون یه دوس پسر دوس دختر که گویی از دماغه فیل افتادن نشسته بودن هر دو فشنو گذرونده بودن پسره ابروها نازک بینی عمل کرده و برونزه وبا دوس دخترش در حاله لاو ترکوندن بودن که ناگهان....... ناگهان یک بلای آسمانی بر سره پسره نازل شد......عطسه ای از اعماقه ته تهانه وجودش او را فرا گرفت به طوری که تمامه محتویاته مخو مخچه و باقیه اعضایه سرش با شدته هر چه تمامتر از سوراخهایه بینیش به بیرون تراوش شدن و کله صورته پسره با...............(جایه خالی را با کلمه ی مورده نظر پر کنید)پوشانده شد یعنی دختره که میخواست پسره رو بزنه و باقیه افرادیکه تو اون کوپه بودن هی مثله بادکنک باد میشدن تا ناگهان صدای خنده یه یکی موجبه منفجر شدنه همه شد و اون بیچارهام به ایستگاه نرسیده فلنگو بستن.راستش هم دلم سوخت ولی از طرفی خیلی جالب بود که یه همچین آدمی با اون همه دکو پز همچین بلایه خانمان بر اندازی سرش بیاد