من ُ دوستم تو اتوبوس دری وری زیاد می گیم ُ هِر هِر زیـاد می خندیـم ! و چن بار نگاهایِ غضب آلود از جلو ( معمولاً می شینیم ردیف آخر ) بر گشتهُ زل زده بهمـون ! .. هنـوز نفهمیـدم چـراشُ !!! .. ولی مطمئنم اگه گریه می کردیمُ میزدیم تو سر و کلمون ، همه ی اون نگاهایِ غضب آلود ، مهـربون می شـدن !!!
سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده