Pichesh
ادامه ش نمی ذارم توی ذهنتون روی زمین و هوا ویلون بمونه ، سریع می گم ، آب هم چند حالت داره مایع ، جامد گاز ، این ها رو که گفتم خر نیستم می دونم همه می دونیم ولی من می خوام بگم حالت های دیگم هست باس خودتون برید کشفش کنید ،
Pichesh
دلم آب شد یه دفعه ای ، می دونید نه از اون آب شدنای اوجاق گازی ، نه ، از اون آب شدنای که یهوی یه دفعه ای غیب می شه می ره تو زمین ، دیگه اثری ازش نمی مونه ، ولی یه یادی ازش می مونه ، که به پاکی و قشنگی توی وجودت نقش بسته ، و جای خالیشو می ذارم وقتی اومد دوباره پر کی شه ، خوب ادامه داره ...
Pichesh
کجا گذوشت یه دفعه ای رفت ؟؟
Pichesh
یه روز که خدا آسمون رو به زمین پیچ می کرد ، یکی از اون پیچ ها فرو رفت ، توی سر من ، و مغز من رو پیچوند ، هنوز پیچش نشدم. از اون موقع به بعد ، من هم ، آسمون و زمین رو به هم دیگه می پیچوندم ، و آّب و باد و زمین رو همه رو گرد میکردم ، و گرد آب و گرد باد را به وجود می آوردم . و تو این بین هر کسی دلس قلقلی می خواست یا مخش پیج برداسته بود و به یک پیچ گیری احتیاج داست ، دستشو می گرفتم پرتش می کردم توی گرد آب همراه یه گرد باد. اون هم حول محور مرکز گرد آب می چرخید و می چرخید تا این که در وسط گردآب دیگه دور چیزی نمی گشت ، و توی خودش پیچ می خورد و می گشت ، و در آخر دنیای پیچ پیچی خودش رو با همون قوس های قشنگش پیدا می کرد .
Pichesh
عجیب طرف با من تله پاتی داره نگرانم شده !!!! خوب منم نگرانش بودم !!! ولی همین جام ؟ آخه نگرانم کجایی یعنی چی ؟ من چه جواب باید بدم ؟؟؟؟ سخت تر شد واسم !!! نمی دونم در واقع گاهی عجیب بعضی سوالات !!! کسی چیزی می دونه کمک کنه ؟؟؟
Pichesh
از شدت خوشی خود را فراموش کردم ، چون روزی در آینه ی نیستی ایستادم و با لبخندی به یک آینده ی هیچ سلام کردم ، و آن جوابی به من از جنس هیچ داد ، هیچم پرواز کرد و بر روی بلندی هیجان نشست ، در انتهای این سفر دستانم را گرفت و دنیایی را نشانم داد که ، نشانی از هیچ بر سینه داشت و سینه هایی که در یک هیجان هیچ بی پایان تنفس می کرد و نفس می کشید ، و گرداگرد آن چمبره زنان در خود فرو می رفت ، نرم نرمک مرا می خواند و در آفتاب بیداری خاموش می شد
Pichesh
فکر نمی کنید که ای کاش ذهن ها قوی نبود و هر چه می کشیم از ذهن است !!!
Pichesh
چایی مونده هم با یه قند تازه می چسبه تو گلوت خفت می کنه ، میوفتی زمین ، همون موقع بوی نم نم بارون می زنه تو شش هات خفگیتو زود تر می کنه ، گل های سرخ باغچه ی توی ایوون ، خار هاش فرو می ره توی تنت ، آخرین دلخوشی زندگیت که آزادی اون لحظه های آخر ، رو به زنجیر می کشه فرو می کنه توی تنت
Pichesh
زمین با این همه شال و کلاش فکری به حال زمستون نکرد ، آسمون هم با این همه لخت بودنش فکری به حال تابستون ما نکرد
Pichesh
آرزوم این بود که موشکش می کردم می فرستادمش تو آسومن ، ولی چه کنم نخ های اولیش به من گره خورده ، منو باز می کشونه به سمت خودش و باز پیچ می شه سرجای خودش
Pichesh
هر چی چرخیدم باز محکم همه چیز سر جای خودش ایستاده بود ، وقتی ایستادم اون می چرخید و دنیا چرخشی شده بود ، اگه این حس چسبندگی لعنتی نبود می ذاشتم مثل فرفره بالا پایین بره ، ولی بعد ناگهان مثل قرقره دورش می پیچیدم ، اون وقت شاید می شد با یه چرخش پیچ هاش رو آزاد کرد