من شعر سکوتم را در گوش تو خواهم خواند، شب های بلندم را با یاد تو خواهم ماند، من ریشه ی عشقم را در قلب تو خواهم کاشت، آن صحبت اول را در خاطره خواهم داشت.
آخــــــر و عاقبتِ زرنگ بازی ..!یه روز صبح روزنامه نگاری داشت می رفت سرکار ولی به خاطر تصادفی كه شده بود توی ترافیك گیر افتاده بود. اون وقتی دید ترافیکه و سر ساعت به محل کارش نمیرسه تصمیم گرفت همینجا كارش رو انجام بده و از تصادف یه خبر داغ تهیه كنه. جمعیت زیادی دور محوطه تصادف جمع شده بودن و این نشون میداد یه اتفاق خیلی بدی افتاده! بنابراین خبرنگار برای رسوندن خودش به محل تصادف فكری كرد و بعد فریاد زد: بذارید رد شم... خواهش میکنم بزارید رد شم... من پسرشم! من پسرشم! ولی وقتی به صحنه ی تصادف رسید فکر میکنید،چی دید ؟! . . . . . . . یه الاغ ..!
این که چیزی نیست!
یکی از کسایی که براش سیستم جمع کرده بودم دیدم خیلی عصبانیه گفتم آقا ناراضی هستی از این سیستم؟
گفت ناراضی که چه عرض کنم ما تو خونمون یه تلوزیون 21 اینچ داریم شما دیگه چرا رفتی یه 17 اینچشو خریدی همون بیستویکه هم بزرگتر بود هم جنسش شهاب بود×
تا یک ماه داشتم به این موضوع میخندیدم××