خــــاله سمانـــــه
بزرگترین اقیانوس آرام است آرام باش تا بزرگترین باشی
خــــاله سمانـــــه
چه تلاش بیفایده ای؛ خودش رو از قرصهای آرامبخش پر کرده بود ، اونکه قلبش رو از یاد خدا خالی کرده بود ...
خــــاله سمانـــــه
زندگی گره ای نیست که در جست و جوی گشودن آن باشیم. زندگی واقعیتی است که باید آن را تجربه کرد.
خــــاله سمانـــــه
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟ (سهراب سپهري)
خــــاله سمانـــــه
قیمتت رو " نیت و عملت " مشخص میکنه؛ کربنی که بتونه سیاه کنه و بسوزونه، ذغال، و کربنی که نور رو بتابونه و بدرخشه، الماسه ؛ بله قیمت گذاری آدمها بر روی خودشون و به دست خودشونه ...
خــــاله سمانـــــه
آدم ها وقتی از هم دور می شوند؛ تفسیر و علتش اینه که ؛ خیلی وقته از خدا دور شدن ! هر چند اگه ازشون بپرسی ممکنه این واقعیت رو تکذیب کنند و هزار بهانه بیارن ، ولی تو باور نکن ... امیدوارم دلت با و برای مردم بتپه و برای رضای محبوب ...
خــــاله سمانـــــه
هوا چقدر خوب و دو نفره ست ... من هستم و خدا ... و در جاده ی زندگی ، صورتم مهمان نسیمی که معطر شده از امید ... به خودم میگم : هیچ چیز ارزش این رو نداره که دستم رو از دستان مهربون خدا بکشم بیرون و بگذارم تو دست غیر خدا ... راستی اونکه دستان مهربان خدا رو به غیر او فروخت غیر از افسوس چه چیزی رو بدست آورد ؟
خــــاله سمانـــــه
گاهی که میرسم به تَهِ تَه ِخط گرفتاریهام همونجا که حرفی نمی مونه جز شکایت کردن چشمامـو میبندم و به بعضی آدمـهـای دیگر فکــر میکنم ... به آدماے گرفـــتار تر، مـــریض تر، تنـــهاتر ... خدایا شکــــرت ...
خــــاله سمانـــــه
روزگاری ، استفاده از توتون و تنباکو در حکم محاربه با امام زمان علیه السلام بود ... امروزه در حکم محاربه با سلامتی خود و خانواده و تربیت فرزاندنمان است ... تابلو ترین معتادان کارتن خواب که با دیدنشان حالت تهوع به شما دست می دهد ، همان جوانان زیبا روی و سیگاری دیروز اند . سلامتی و زندگی حق شماست ، آن را از خود و خانواده خود دریغ نکنید ...
خــــاله سمانـــــه
کاش هفت ساله بودم روی نیمکت چوبی می نشستم مداد سوسماری در دست باصدای تو دیکته می نوشتم تو می گفتی بنویس دلتنگی من آن را اشتباه می نگاشتم اخمی بر چهره می نشاندی و من به جبران دلتنگی را هزار بار می نوشتم!