نشستم پای لپ تاپ...یه دستم زیر چونه...یه دست دیگه ام مغز تخمه آفتابگردون مزمز...مشغول شندین آهنگای سیاوش قمیشی...حواسم هم که به دنبالر مثلا الان من دارم کار میکنم
امروز تو حال خودم بودم...داشتم از کلاس برمیگشتم خونه...کیفم سنگین و خودم بی حال و حوصله و خسته...یهو یه صدایی گفت لطفا همیشه یه لبخند قشنگ روی لبات داشته باش!!! یعنی باحال ترین متلکی بود که تاحالا شنیده بودم...این شد که تا خود خونه نیشم باز بود
در حال حاضر دلم یه تنهایی محض میخواد...میخوام چشمم به هیچ آدم آشنایی نیفته.برم یه شهر دور...یه کشور دور...تو یه آپارتمان کوچیک...وسط یه شهر شلوغ که هیچکی رو نشناسم...به همه لبخند بزنم و عادی از کنارشون رد بشم...دلم یه تغییر بزرگ میخواد...
@Jangal خسته ام از گفتن ناگفته ها...خسته ام از بودن نبودنا...از اومدنا و رفتنا...دلم میخواست برای همیشه همون تنهای شاد و خل و چل قدیم باشم...ولی نشد...نذاشتن...اشتباه از خودم بود...